۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

آخرش نفهمیدم

آخرش نفهمیدم

چرا فرزندم آرزو می کنه کاش در کشور دیگری زاده شده بود؟

نمی دانم چرا هیچکس دیگر مرا یاری نمی کند؟ قلم ها دیگر یارای نوشتن ندارند . یک جورایی خیلی ها به من می گن , ول کن بابا حوصله داری. کلیدهای کیبورد بهم می خندند که انگار دنده ات می خواره, گویا دلت هوس زندان کرده . مرد حسابی چرا نمی تونی مثل مردم خنثی یک گوشه ایی بشینی و هیچی نگی و زندگیت را بکنی , حتما باید دخلت را بیارن تا ساکت بشی . نمی دونم چرا دیگه هیچ کاری بهم جواب نمی ده .جلسه سخنرانی می ری .می بینی همه حرفها خالی از صداقت است .روضه می ری می بینی سخنرانان همه از نظر معلومات زیر صفرند . زیارت اهل قبور می ری هیچ حال و احوالی بهت دست نمی ده . جالبه پارسال رفتم حج عمره ,با اینکه دفعه سومم بود .ولی اینبار با همه رفتنهایم فرق می کرد و متوجه شدم که براستی ملعبعه دین بازان قرار گرفته ام . و تنها چیزی که بعد از سالها فهمیدم این بود که آمده بودم آنجا خدا را ببینم و تنها چیزی که در آن مکان نیافتم خدا بود .زیرا باید خدا را در درون خود جستجو می کردم نه در میان بازار وعزاداری های قبرستان بقیع . آنقدر سوالات بی جواب در آن مکان برایم مانده بود که بهتر دیدم خود را مشغول کار دیگری بکنم که زیاد به هم نریزم . باید دید که چرا امروزه در این کشور وقتی صحبت از نماز می شود اکثرا متفق القولند که وقتی نماز می خوانند هیچ تاثیری درونشان دیده نمی شود .علت چیست ؟باید خیلی کوته بین باشیم که بخواهیم سر خدا را هم کلاه بگذاریم . فاجعه است وقتی می بینم که پسر 7 ساله ام آرزو می کند کاش در کشور سوئیس زاده می شد و مرا مقصر این کوتاهی میداند و جالب است که هیچگاه هم این کشور را ندیده . راستی در این مسئله من مقصرهستم یا خدا؟علت چیست که فرزندانمان از هویت خود فراری هستند؟ چرا دیگر نور الهی را درونمان نمی توانیم بیابیم ؟ کاش به جای افتخار به تخت جمشید و تاریخ هخامنشی به این می نگریستیم که حال که هستیم و کجا واقع شده ایم .گویا در این زمانه ما که هستیم حساب نیست . باید از خود سوال کرد که براستی چگونه غربیان به این دیدگاه رسیدند که دین ریاکارانه و دروغین را کنار بگذارند و به آقایی و آزادی و تسلط جهان برسند و ما هم به دین ریاکارانه چسبیدیم و متاسفانه به ذلت و خواری افتادیم و به آن جا رسیدیم که هر چیز که بر ما دیکته می شود و برما تحمیل می شود درست وخدایی و الهی است .و امروزه به جایی رسیدیم که نه دین واقعی داریم نه فرهنگی درست و منطقی .امروزه فاقد فرهنگ و احساس مذهبی و بدتر از آن فاقد شناخت خویش هستیم . و آدمی هستیم خالی از خودمان .ما مردم خودمان را به دست خودمان اسیر و ذلیل و بازیچه ملتهای دیگر کرده ایم که همه چیز دارند . تا جایی که وقتی برای زیارت خانه خدا می رویم مورد بی احترامی اعرابی قرار می دهیم که فاقد هر گونه فکر و اندیشه اند . براستی مقصر کیست ؟ باید به آنها که در این کشور خود را در حد فرهنگ غرب میدانند و دائم ادعا می کنند که متمدن هستند گفت که وقتی می توانیم به فرهنگ غرب دست برابری انسانی بدهیم و معتقد به اصالت انسانی و مقام انسانی بشویم که خود به فرهنگ خودمان برگردیم .یعنی باید خودمان بشویم .یعنی باید شخصیت پیدا کنیم و بر روی تاریخ خودم و مذهب خودم و سرمایه های معنوی که شخصیت انسانی مرا می سازد, شخصیتم را بسازم. بعد که انسان شدم .آنوقت می توان در شرایط برابر با انسان دیگری که در غرب زندگی می کند و از حقوق انسانی برخوردار است , بر اساس مکتب اصالت انسانی دست بدهم. من ایرانی باید آنقدر زحمت بکشم که به بازگشت به خویش انسانی خودم برگردم .برای من باید انسانیت وشعور ملاک باشد نه نژاد پرستی و خاک پرستی و خون و مرده پرستی . متاسفانه ملاک افتخاراتمان مواردی شده است که هیچ اطلاع درست و دقیقی از آنها نداریم .همین مسئله است که روزگار کنونی, ما را به اینجا کشانده است.وقتی بعضی از علمایمان هر گونه اندیشیدن و تفکری را منحصر به تفکر در مورد مسائل اخروی و غیبی می دانند وهرگونه تفکر و اندیشیدن نسبت به مسائل آزاد منشی احساس وعشق را کفر می دانند و هر کس که آن را بیان کند را کافر می دانند و او را محکوم می کنند . خود به خود ما را به اینجا که هستیم می رساند . باید جامعه مان در مسائل فکری و پرورشی آگاه بشود و بفهمد و تغییر تفکر و شناخت پیدا کند تا بعد متمدن بشود
راستش آخرش نفهمیدم چرا فرزندم آرزو می کنه کاش در کشور دیگری زاده شده بود؟

عمو فیلتر

چقدر فاصله است بین این اندیشه

و آن اندیشه

سلام دوستان خوب و دوست داشتنی . امیدوارم که سالی خوبی را که بعید می دانم , خوب آغاز کرده باشید .هرچه آمدم در سال جدید با ادبیات زمستانی آغاز نکنم و امسال را با ادبیات بهاری شروع کنم , نشد که نشد .مگر می شود با ادبیات امیدوارانه سخن گفت وقتی می بینم که دوستان دگر اندیشم در پشت میله های زندانند . راستی می دانید که در این سال جدید اولین عیدی خود را از دست عمو فیلتر گرفتم و عمو جون دومین وبلاگم را نیز فیلتر کرد . تازه عمو فیلترینگ سال نو را هم بهم تبریگ گفت. فرق عمو نوروز با عمو فیلترینگ اینه که اولی سالی یک روزه و دومی هر روزه . امسال هر جا دید و بازید رفتم همه در یک سکوتی به سر می بردند که گویا می خواستند فریاد بزنند و حرفهایی را به هم بزنند که متاسفانه به زبانشان نمی آمد . هرسال موبایل شخصیم پیامها و جوک های خنده دار بود که از دوستان می آمد . ولی امسال گویا همراهم هم در سکوت به سر می برد . فیلمها و سریالها هم که می خواستند با زور چپونی خنده را بر لبان ما بیاورند که آن هم میسر نشد .تا جایی که صدا و سیما دست به دامن مسعود ده نمکی شد که بلکه با لودگی و مسخره کردن عقاید مردم آنها را به خنده وادارد . راستی آقای ده نمکی یادتان است در دورانی که نشریه شلمچه را اداره می کردید هر کس که جنگ و عقاید مردم را مورد انتقاد قرار می داد چه به روزش می آوردید؟ چه شده که حالا خود از آنور پشت بام افتادید . بگذریم . روزی نیز شما چون دیگران چشم و گوشتان باز خواهد شد و مانند مخملباف و یا محمد نوریزاد دستیار شهید آوینی توبه خواهید کرد . راستی ما دعوایمان سر چیست ؟ وقتی امثال آقای ده نمکی و صداو سیمای این کشور آنقدر زیبا به اعتقادات و باورهای این ملت بی احترامی می کنند و همه چیز را زیر سو ال می برند . پس چرا دیگر با آنور آبی ها هم که همین حرفها و بی احترامی ها را در شبکه های خود می کنند سر جنگ داریم ؟ راستی برام جالب بود که آقای ده نمکی هم در سریال خود اسمی از سریال ویکتوریا می برند . نکنه ایشان هم از ساخت و ساز اینگونه فیلمها خبر دارند ؟ پس به این نتیجه می رسیم که مرگ خوبه ولی برای همسایه . راستی فاجعه نیست در کشوری که ادعای عطوفت اسلامیش گوش فلک را کر کرده , باید فیلمسازش چون جعفر پناهی که افتخارات بزرگی را برای این کشور کسب کرده در پشت میله های زندان باشد. باید گریست بر این کشور. و براستی چقدر فرق است بین فیلمسازی که اندیشه آزاده دارد و فیلمسازی که ترویج کننده اندیشه لوده گیست . اندیشه آزاد جوابش پشت میله های زندان است و اندیشه لوده پشت جعبه شیشه ای . زیاد پر حرفی نمی کنم . تنها به دو حکایت بسنده می کنم تا بعد.
اول اینکه :
اوریانا فالاچی در یک مصاحبه از وینستون چرچیل سوال می کند آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کاررا نمی توانید در بیخ گوش خودتان یعنی در ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام دهید؟ وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ می دهد:برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج هست که این دوابزار مهم را درایرلند دراختیار نداریم خبرنگار سوال می کند این دوابزار چیست؟ چرچیل در پاسخ می گوید!
اکثریت نادان و اقلیت خائن
دوم اینکه :
(Godiva) همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود। وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود،را مشاهده کرد . اصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش از این کار سرباز می زد. بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم . گودیوا قبول می کنه، خبرش در شهر می پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه ی پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینه اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترامش اون روز، هیچکدوم از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره ها رو هم بستند.در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی داره و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است

عصر حیوانیت ,نه سال جدید

اگر فکر کردن , اندیشیدن , پرسش کردن , نقد کردن , پیشنهاد کردن,

و عقیده خاصی داشتن دلیل کافی برای زندانی شدن است .

پس باید فرارسیدن " عصر حیوانیت " را به هم تبریک گفت.

نه " سال جدید" را

امسال به راحتی نمی تونم نوروز رو به کسی تبریک بگم ."وای دوباره این فرید با آیه نحسش شروع به مقاله نویسی کرد".این نوروزهم برای من شده نقل شبهای قدرکه هرچی دعا می کنم تاثیری نداره .وقتی فکرتون آرامش نداره، و یا طرف مقابلتون درگیری فکری داره چطور می شه بهش گفت. عزیزم سال نو مبارک.دل خوشی را نمی یابم که سال جدید را بهش تبریک بگویم؟چه خانواده هایی که عزادارند و با درد خود دست و پنجه نرم می کنند .چگونه می شود به در خانه ایشان رفت و آنها را در این سال جدید دلداری داد؟ بهم نمی خندند .وقتی دانشجویانی که برای عقیده خود مبارزه کرده اند ودر نمیدانم کجا حبس هستند . واقعا دلم می آید به آنها و خانواده شان بگویم بچه ها سال جدید تبریک . وقتی هموطن من در کشورغریب به امید روزی که به این کشور برگردد. غمگین است چگونه سال جدید را بهش تبریک گویم؟ چگونه می توان به او گفت: سال خوشی را برایتان آرزو می کنم بیوه ایی که به نان شب خود محتاج است و برای امرا معاش خود و فرزندش متوسل به چه کارها که نمی شود .می توان به او گفت : راستی خانم سال نو مبارک.مردی که معتاد است و به بی ناموسی افتاده و دختروزنش را برای فروش تن به اینجا و آنجا می برد.می شود به راحتی بهش گفت : آقاهه عیدت مبارک.اون بدبخت چی می فهمه عید چیه. چگونه می شود به معلم بازنشسته ایی که برای جهازیه دخترش کلیه اش را به فروش گذاشته تبریک گفت؟ مگر این افرادی که گفتم حق عید داشتن ندارند؟ ما مردمی که از بودن هم متنفریم و همیشه با هم در جنگ و دعوا هستیم ، و جواب سلام هم را به زور که هیچ ؛ اصلا نمی دهیم؛ چگونه می توانیم صادقانه روی هم را ببوسیم. دروغ می گوییم که سال خوبی را برای هم آرزو می کینم . چرا ؟اگر دروغ نمی گویم .چرا به خاطر هم هیچ گذشتی را انجام نمی دهیم .مگر آرزوی سال خوش داشتن به حرف است. باید بدان عمل کرد . راستی به نظر شما با پول حرام که اکثرمان برای زن و بچه هامون می بریم ،میشه سال خوبی را پیش بینی کرد؟یک موقعی سالی یک دفعه حاجی فیروز خودش رو سیاه می کرد ولی امروزه این ملت روزی هزار بار سیاه می شن .هیچوقت به جایی رسیدی که دیگه حرفی برای گفتن نداری بزنی. میای از سیاست بگی همه اقشون می گیره .می خوای از مذهب بنویسی به دل نمی شینه میای از هنر بگی . به دل نمی شینه چون هنر دیگه صداقتی را با خودش حمل نمی کنه .همه کارها کلیشه ای و تکراری . سوژه های سینما همه الکی و خالی از محتوا ن . می خوای از درد جامعه بگی ، همه گوش ها پراست از همین حرفها هیچکس حرف جدیدی برای گفتن نداره هر وقت پیش هم می رسیم ،هیچی نداریم به هم بگیم ، و یا همه از هم میترسن. حرفی به هم بزنن . بزرگان و مبارزین همه خموده شدن الگوها ازجهان پهلوان تختی به علی دائی تغییر کرده اند. پول شده همه چیز. شخصیت ها بر روی پول و مقام شناخته می شوند.سفر مکه ، روزی سفر آخرت محسوب می شد حالا بانکهای نزول خور میخواهند برای جایزه هاشان ما را به عتبات عالیات بفرستند برویم در آن سرزمین وحی چه بگوییم . چه حسی بهمان دست پیدا می کند. دیدها چقدر حقیر شده . چه حرفی برای گفتن داریم وقتی همه ماسک گذاشتیم از روی خودسوزی هم وطنی به راحتی رد می شویم. چقدر برایمان عادی شده وقتی بلوتوسی می بینیم که ۵ نفر به یک دختر تجاوز می کنند. و بعد او را می کشند. چرا راحت از روی زندانی شدن آزآدیخواهان دانشجویان و وبلاگ نویسان رد می شویم ؟

اگر فکر کردن , اندیشیدن , پرسش کردن , نقد کردن , پیشنهاد کردن,

و عقیده خاصی داشتن دلیل کافی برای زندانی شدن است .

پس باید فرارسیدن " عصر حیوانیت " را به هم تبریک گفت.

نه " سال جدید" را

وقتی خوب و بدی مشخص نیست ، وقتی عشق تبدیل شده به خانه خالی , دیگر چه حرفی برای گفتن می ماند ؟ وقتی به جایی می رسی که معلومات زیاد و بی خاصیت همه جامعه را فرا گرفته و همه خود را عالم دهر می دانند . چطور می شود از علی (ع) ، امام حسین (ع) , شریعتی , بازرگان ,گاندی و آلنده و .....سخن گفت ؟. برای ما در این برهه از زمان نه موسیقی لازم است . نه نقاشی ، نه سینما ، نه روزنامه، نه کاندیدای ریاست جهموری ، نه نماینده مجلس و نه ........ما فقط احتیاج به افکار زنده و جدید داریم. وقتی بزرگانمان حرفهایشان را در حد مردم معمولی پایین آورده اند و همان حرفها را بلغور می کنند . چگونه می شود سال خوبی را آرزو کرد .حالا که درودیوار در اینجا برای خواب کردن لالائی می خوانند شما چرا غرغر و زمزمه و ناله میکنید .فریاد بکشید تا بی انگیزگان بیدار شوند.بیدار شدن این نیست که بریزیم و به طرفداری از کسی شعار دهیم .که سالهاست در این کشور اینگونه عمل کردیم و وقتی گذشته مان را مرور می کنیم , متوجه می شویم که دوباره برگشتیم به سر جای اولمان . متاسفانه هر چه را که بدست آوردیم به یکباره از دست دادیم. در جامعه ایی که شالوده آن حرص خریدن و مبادله است کسی در پی آن نیست که دوست بدارد. این واقعیت را باید قبول کنیم که ما در پلیدی و منجلاب زندگی روزمره جانوریمان غرقیم. متاسفانه انسانیت له شده . حالا من و امثال من بیاییم و حرف بزنیم .مخاطبانمان کیستند ؟ همه تو را به راهی میکشند که آرام باش حرف نزن بگذار راحت سرمان در آخورمان باشد. بگذار زندگیمان را بکنیم. این حرفها را نزن . کدام زندگی ؟ کدام هدف ؟ تا به حال چه چیزی عایدمان و عایدتان شده است که آنقدر به دنبالش هستیم ؟ماشینت مدل بالا شده ؟ خانه ات بزرگتر شده ؟چند روز پیش دوستی به من می گفت : به جای اینکه وقتت را با وبلاگ تلف کنی برو سر یه کار نون و آبدار. چشم از امروز میخوام برم چشم چرانی ، ریاکاری ، بورس ، سیاسی کاری ، بنگاه داری ، بساز بفروش ، خرید و فروش کارت بنزین، مسافر کشی ؛ راه اندازی ماهواره ............... هزاران کار نون و آبدار دیگر یکی نیست به این دوست بگه ، انسانیت و شعور جایگاهش از یک کار نان و آبدار بیشتر است. دیگه خسته شدم .حرفی ندارم بزنم .بقیه اش را خودت بهتر از من میدانی .اگر حرف جدید با ادبیات جدید داری بسم الله.وگرنه باید فقط گذراند. هر حرفی به حرفهای تکراری ختم میشه..اگر می بینیم که دیگر همه از هم خسته شدیم برای اینکه :حرفهایمان برای هم تکراری شده است. روزی که گوش کرهای مصلحتی باز شود.و زبان لالهای مصلحتی به سخن در آید آن روز آغاز لحظات بس دردناکی خواهد بود که آرزومندم تو را از آن نصیبی نباشد. ببخشید که اینگونه دراین سال جدید می نویسم .وامیدوارم در این سال ماسک ها را از چهره خود بردارم .مذهب ریا کارانه را به دور بیاندازم و مذهب عاشقانه را درزندگیم بنا کنم .از خدا می خواهم که همه را آنگونه که هستند بپذیرم ؛ نه آنگونه که خودم می خواهم. برایم دعا کنید که پذیرش همه را داشته باشم ؛ حتی آنها که مخالف من هستند.کاش دروغ و غیبت به کلی در زندگی من نابود شود .خدایا از تو نمی خواهم که به راحتی آنها را برایم فراهم کنی.بلکه قدرتش را در این سال جدید به من بده که تلاش بکنم که به آنها دست پیدا کنم. فکر کنم اگر این کارها در زندگیم انجام گیرد .سال خوبی خواهم داشت . و بدان صورت است که دیگر راحت می توانم به همه بگویم که :
دوستان عزیزم ।هموطن خوبم . پدر ؛ مادر، همسر و فرزندانم امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

هیچکس اینچنین


هیچکس اینچنین به کشتن خود بر نخاست که ما اینگونه به زندگی نشستیم .
ما ملت وقتی به دنیا آمدیم مسلمان بودیم نه اینکه مسلمان شده باشیم . برای همین در این دوران به یک گیجی وحشتناک رسیدیم . کدام راه و روشی را که براستی در کتاب آسمانی ما گذراده اند عمل کرده ایم ؟ کدام از پیام های کتاب الهی را در زندگی خود انجام دادیم ؟ بچه هایمان از این دینی که ما به آنها دادیم و خود بر عکس آن عمل کردیم .دچار یک مالیخولیای وحشتناکی شده اند. جواب سوالات خود را در جاهای دیگر که نباید جستجو می کنند . چون نمی توانیم به سوالات آنها جواب دهیم . آنها را بی دین می شماریم . متاسفانه دینداران ما کاری نتوانستند در این زمینه انجام دهند , آنان تا بوده همه چیز را به ما سیاه نشان دادند .با این همه رنگهای تماشایی که خداوند در جهان خلق کرده , شرم آور است همه چیز را سیاه و سفید ببینیم . متاسفانه هنرمندان و روشنفکران هم برای پیشبرد این کشور کاری از پیش نبردند .آنها هم کسانی را از جنس خود به دور خود جمع کردند و برای هم به به و چه چهی برای خود راه انداختند و از هم فیض بردند و فکر نکردندکه مردم عامی هم در این کشور زندگی می کنند .بزرگانی که به راستی علم دارند هیچگاه از لغات مشکل استفاده نمی کنند ولی بعضی از روشنفکران و علما برای اینکه وجهه در صنف خود برای خود دست پا کنند با قلمبه و سلمبه حرف زدن مردم عامی را از خود دور کرده و خود موجود جدا یافته معرفی کردند جذب کنند و اینگونه بود که روز به روز افراد عامی از روشنفکران فاصله گرفتند و به افراد سودجو و رمال و شارلاتان پناه بردند .باید قبول کنیم که افراد عامی بیش از افراد روشنفکر در این کشور زندگی می کنند . آمدیم و روشنفکرانی را به آنها نشان دادیم که هیچگاه حرفی از جنس آنها نزدند .چگونه انتظار داریم که با ما ارتباط برقرار کنند؟ اگر می بینید که سالهاست کتاب ویکتور هوگو به نام بینوایان در دنیا زده است برای اینست که او به درون اجتماع رفت و از درد آنها گفت و با این کتاب که حتی وجه تاریخی هم ندارد تاریخ اروپا را به هم ریخت و همین کتاب سالهاست که آدم تربیت می کند و همواره می بینیم که همه مردم دنیا چه بی سواد چه تحصیل کرده با این رمان ارتباط برقرار می کند و متاسفانه روشنفکران ما هم که همیشه پیرو بودند تا پیشرو اندیشه هایی را به خورد این ملت دادند که یا آنان را از زندگی سیر کرد و یا آنها را بی انگیزه کرد و یا آنها را به خودکشی سوق داد و یا مهم تر از همه جوری مطلب خود را به آنان دیکته کرد که یعنی شما حق نقد کردن مرا ندارید زیرا من وحی منزل می گویم . و حکومتیان نیز در طول تاریخ آنقدر برای این ملت عوام کار درست کرده است که هیچگاه وقتی برای آنها نگذاشت تا فکر کنند. در کشور ما امروز معنی روشنفکر به آخرین مرز خود رسیده و مدتهاست که دیگر در معنای طبقه بکار نمی رود.متاسفانه آنان آنقدر در کتاب ها از مسائل مابعدالطبیعه گفتند که به شناخت مردم عامی صدمه زد و آنها را از خود دور کرد. و آنقدر دانش اضافی به خورد این ملت دادند که فکر کنم اگر در جهل خود بودند شاید به مراتب آرامش بهتری را داشتند . این مسئله را قاطعانه گوشزد می کنم که این حرفهایی که علما و روشنفکران به خورد این ملت دادند درد آنها نبود بلکه این حرف ها درد و مشغولیت آنهایی بود که از راه این حرفها می خواستند به نام و نان برسند. شاید بعضی از ما ملت از نظر زندگی تامین باشیم اما از لحاظ روحی کاملا وحشتناک هستیم . پس چه شد که آن حرفها و نصیحت ها یک صدمش به دردمان نخورد ؟ متاسفانه با تمام این سخنرانیها و کتابها که روحانیان و روشنفکران مان نوشته اند پس چگونه است که در این کشور اقتصاد و شکم بیشتر مطرح است و از فضیلت و انسانیت خبری نیست ؟ فکر می کنیدکجای کار می لنگد ؟ همیشه علمای دینیمان بیشتر از حضور خدا برای ما حرف زدند تا شناخت خدا .برای همین به یک بن بست اساسی رسیدیم . در این کشوری که ماشین و لباس دیگر برای فایده نیست بلکه برای آرایش و تحریک است .در کشوری که شالوده آن حرص و طمع خریدن و داشتن است و دیگر کسی به دنبال آن نیست که دوست بدارد به دنبال چه می گردیم ؟ در کشوری که آنگونه که تاریخ نگاشته است که حکومتیانش فرق این را نفهمیده اند که حکومت یعنی راه بردن مردم نه کشتن آنها .منتظر چه اتفاقی هستیم ؟ عزیزان بدانید که ساخته ها و داشته های امروز که در این ایام شاهدش هستیم نتیجه یافته های گذشتگان ما است . این اتفاقاتی که در این کشور در این هفت هشت ماه اخیر افتاده .بدانید که نتیجه تمام عملکرد خودمان است و آن موقع که در پلیدی و منجلاب زندگی روزمره جانوریمان غرق بودیم . هیچگاه فکر نمی کردیم که روزگاری به این روز دچار شویم . وقتی برای علاج یک بیماری راهای مختلفی پیشنهاد می شود مفهومش این است که آن بیماری غیر قابل علاج است . درون این کشوری که همه مان بیمار هستیم و همه هم نسخه برای هم می پیچیم باید این را درک کنیم که هیچگاه نخواستیم کشورمان را آباد کنیم . فکر می کنید اگر روشنفکران و روحانیون و علمایمان کارشان را به نحو احسن انجام می دادند . هیچگاه شاهد اشخاصی چون سعید امامی , سعید عسکر , سعید مرتضوی , رادان و هزاران کسانی که فکر کنم قربانی اشتباهات روشنفکران این کشور شدند نبودیم . همیشه ما به خاطر عملکردشان این بنده خدا ها را محکوم کردیم و خواستار مجازات این افراد شدیم ولی باید در این دوران آنقدر روی خود کار کنیم و روشنفکران مان با مردم عامی آشتی کنند و علما و روحانیون نیز با روشنفکران دوست شوند که این کشور به یک آرامش نسبی برسد . دنیای اطرافمان را با دست خود بیمار کردیم .همه از فطرت خود خارج شدیم .هیچکس به کتابی که خداوند برایش نوشته است گوش نمی کند .و ما هی دائم در حال کتاب نوشتن و نسخه پیچی هستیم .صد هزار کتاب روانشناسی برایمان نوشته اند و هیچ کدامش هم دردمان رادوا نکرد .کاش می شد فقط کتاب خود را می خواندیم باید قبول کنیم که هیچکس اینچنین به کشتن خود بر نخاست که ما اینگونه به زندگی نشستیم .

۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

از این شاخه به آن شاخه پریدن

اگر ازاین شاخه به آن شاخه پریدن من

چیزی دستگیرت نشه , باختی


به طرف محل کارم می رفتم و درحال گوش کردن رادیو بودم , مجری برنامه می گفت در ژاپن موبایلی اختراع شده که با کشیدن بر روی شلوار و جریان الکتریسیته باطریش شارژ می شه. واقعا باید آنها را با ایمان و خدا دوست نامید که ازنعمتی به نام عقل که خدا در اختیارشان گذاشته به بهترین نحو از آن استفاده می کنند و یا ما را که در تقلا هستیم در ایام محرم هزار بامبول در می آوریم که یک قداره به یاد امام حسین بر فرق سرمان بزنیم ؟ باید کم کم اندیشه مان در ارتباط با دین را به جهاتی دیگر سوق دهیم که واقعا راهگشایمان باشد. باید گونه ای رفتار کنیم که دیگر هر کسی به خود جرات ندهد خود را متولی دین بداند . باید واقعا سوال کرد که این مصلی هایی که با هزینه های وحشتناک در شهرهایی چون تهران و اصفهان و دیگر جاها ساخته می شود کاراییش چیست ؟ در کشوری که بعضی از مردمش به نان شبشان محتاج هستند و حتی به جایی می رسند که کلیه های خود و حتی فاجعه آمیز تر از آن اینکه ناموس خود را برای امرار معاش می فروشند این مکانها چه لزومی دارد ؟ چه زیبا حضرت علی در خطبه ۲۳۳ نهج البلاغه می فرمایند که :


(( و بدانید ، خدا به شما رحمت کند. شما در روزگاری زندگی میکنید که گوینده حق اندک
و زبان برای راستگویی کند است ، و کسی که ملتزم به حق است خوار شمرده میشود
. مردم این زمان ، گرفتارگناهند و چرب زبانی و تملق در میانشان شایع است
. جوانانشان بد خلق و خشن هستند و پیرشان گنهکار ، عالمشان منافق و قاری ( زاهدشان )
در محبت ریاکار . کوچک ایشان بزرگشان را تعظیم نمی کند و توانگرشان فقیر را در
معیشت یاری نمی کند.))

باید هر جور است برای بقا ء خود و فرزندانمان دیگر به خود بیاییم و به فکر چاره ای باشیم . کاش اقلا به اندازه بعضی حیوانات که وقوع زلزله را هشدار می دهند کسی قبولمان داشت و هشدارمان را جدی می گرفت. باید گریست به ملتی که اختلاف دوفوتبالیستی چون مایلی کهن و قلعه نویی برایشان از کشته شدن استاد فیزیک این مملکت ارجح تراست . چند وقت پیش تلویزیون داشت اشک ریختن یک هوادار استقلال را به خاطر شکست مقابل پرسپولیس نشان می داد که مثل ابر بهار گریه می کرد و هیچ گاه این جوان شاید به فکرش هم خطور نکند که فاجعه وقتی است که نابغه های این کشور از این کشور در حال کوچ کردن هستند و آن موقع است که باید ضجه و نعره زد. تا اندیشه و عقلمان را به کار نیاندازیم بهتر از همین اوضاع و احوالی که در پیش رو داریم چیزی عایدمان نخواهد شد . باید قبول کرد که بیماریم و در کشور کاملا بیمار زندگی می کنیم . همه برای هم نسخه می پیچیم در صورتی که خود از همه بیمار تریم . اگر قبول ندارید . بروید و دوربین مخفیهای غربیان را ببینید تا برایتان ثابت شود آرامش یعنی چه. در کشوری که کسی جوابگوی اعمالش نیست نامش را چه می شود گذاشت ؟ در کشوری که تروریستش چون سعید عسکر ضارب سعید حجاریان جوابگوی اعمالش نیست و تازه به درجات بالا می رسد چه می شود گفت ؟ باید دیدگاه ا را تغییر داد . باید روشنفکران این کشور با مردم عامی آشتی کنند تا کشور سروسامان بگیرد . باید نویسندگانمان به جای قلمبه سلمبه صحبت کردن به راحتی برای مردم قلم بزنند و آنها را با ادبیات آشنا کنند تا کم کم ملت مان را که دیرزمانی است از مطالعه دور است را دوباره به خواندن سوق داد . چند وقت پیش سفری به اروپا داشتم . وقتی برگشتم خیلی غبطه خوردم که چرا اونا از ما پیشرفته ترهستند.؟ دریک نگاه کلی فرق انسان را درغرب وشرق این طوردیدم که: در کشورهای غربی سیستم پیچیده است، اما آدمهایش ساده اند، چون هرکدام متخصص یک پیچ ومهره اند و نقش ساده ای برایشان در سیستم پیش بینی شده است.اما در کشورهای شرقی سیستم ساده است برعکس آدمهایش پیچیده اند.آدمهای غربی ، علمی و جزعی نگرند، اما آدمهای شرقی فیلسوف و عارف و شاعر و کلی نگرند. در شرق اگر شما از یک حمال یا کارگر ویا دستفروش درباره فلسفه و عرفان و ادبیات سوالی بکنید . حتما خودش نظرهایی در این باره دارد. چه بسا که از جزئیات کار خودش به صورت علمی چندان با خبر نباشد.برای همین هم همیشه میبینیم که اکثرا در همه کارها، استادند.اما در غرب ممکن است کسی یک عمر روی یک شاخک های نوع خاصی از حشره مطالعه کند. و پس از او هم یکی دیگر راه او را ادامه دهد. من در این سفرم به این نتیجه رسیدم که در غرب انسانها زندگی کاملی میکنند. ولی در شرق انسانها زندگی جامعی میکنند. ما وقتی میمیریم همه جور زندگی را نیمخورده کرده ایم .ولی غربیان زندگی را کامل کرده اند. ولی ماشرقیان ازغرب فقط وارد کردن ماشینش را فرا گرفتیم.شرق میداند که این ماشین . این مرکب راهوار استعمارگر ، او را به منزل نمیرساند ما باید بفهمیم که آنکه ما را از خانه مان بیرون کشید و در بیابانهای هولناک آواره کرده است.هرگز به خانه مان نخواهد رساند. سرنوشتمان را ببینید.سرزمین .مولوی، حافظ ، سعدی ،فردوسی، شعر ،افسانه ، ادب، هنر ، اکنون چگونه در لای دنده ها و تسمه ها و چرخهای خشن و بیرحم ماشین غربی له شده است و تکه تکه شده است . واز قلب پر صفا و پر آرامش وروحانیتش .قیر و بنزین، روغن و گازوئیل و واسکازین میریزد.غرب شاید همه چیز داشته باشد.علم پیشرفته ، رفاه کامل ، امکانات وسیع ، دمکراسی عالی ، مک دونالد خوشمزه ، شلوارهای جین عالی که هیچ وقت پاره نمیشن ، فیلمهای هالیوودی ، اخبارهای راست راستکی تلویزیونی ، و یا وقتی آدم مریض میشه پرستاران و دکترهای آماده به کمک ، خلاصه همه چیز خوب. ولی در شرق شاید هنوز دمکراسی و رفاه وخیلی چیزای دیگه قشنگ و زشت نباشه ، ولی در عوض یک چیز هست، که به یک دنیا می ارزه که درغرب نیست و شرق به خاطرش باید افتخار کنه . و آن حیرت کردن است ما در شرق بلدیم نسبت به هر پدیده ای کلی و جزئی حیرت نشان دهیم. و از حیرت غرق لذت شویم و به کشف و شهود بپردازیم. ولی درغرب باید گفت که همه چیز را یا کشف کرده اند . یا به هرناشناخته ای چون موضوعی سرو ساده که یک روز بالاخره آن را کشف میکنند ، نگاه میکنند.. و از دیدگاه دیگراینکه یکی از دوستان که سالها در کشور فرانسه زندگی میکنه و آنجا هم برای خودش برو بیای داره ،ضمنا استاد دانشگاهم است، بعد از ۲۰ سالی، سال پیش با همسر و دختر ۱۹ ساله و پسر ۸ ساله اش اومد ایران، تا اقوام و خویشانرو بعد از سالها ببینه. حدود یک هفته هم درایران بود. که ناگهان به یکباره رفت. و دیگر من از او خبری نداشتم. تا اینکه از دوست مشترکمون سراغش رو گرفتم. که فلانی.دکتر چی شد، که یه هو غیبش زد؟ دوستم گفت مگر خبر نداری ؟ گفتم نه ، از چی ؟ دوستم گفت که : دکتر در همان ۴ روز اول بودنش در ایران یه مسئله ای برای دخترش پیش اومد که وضعیت روحی دختروهمسر و خودش ریخت به هم و از کشور خارج شد. که متاسفانه وقتی برگشتند به فرانسه، یک هفته بعد دخترش خودکشی میکنه و همسرش هم به حالت جنون میرسه به دوستم گفتم مگه چه اتفاقی برای دخترش در ایران افتاده بود؟جواب میده که در همان روزها، شبی دختر خاله دختر دکتر که همسن سال هم هستند. به یک پارتی دعوت میشه که دختر خاله هم دختر دکتر را به همان مهمانی میبرد . که متاسفانه همان شب یکی از جوانهایی که مست بوده است به دختر دکتر با زور دست تعرض میکند. که دختر نیز وضعیت روحیش به هم میخورد. البته دختر خاله هم از این موضوع هیچ خبری نداشته بوده. شاید بپرسید که چرا من این موضوع را در وبلاگم مطرح کردم.؟ و هر روزه در روزنامه ها از این اتفاقها نوشته میشود. البته درست میگین از این حرفها زیاد است آنقدر که برایمان بی تفاوت شده است. ولی راستش رو بخواین این حرف دکتر که به دوستم گفته بود مرا ریخت به هم تا این بحث را به اینجا بکشم.او با حالت روانی به دوستم گفت دلم از این به درد آمده است که ۲۰ساله که دخترم در فرانسه زندگی کرده بود و با آنکه بی حجاب بود و انواع و اقسام مهمانیها را میرفت . هیچ کس به او نگاه چپ هم نکرد. چطور میشود که بعد از سالها که دخترم را به کشور خودش آوردم باید این اتفاق برایش بیفتد. به همین سادگی !!!! کاش آنقدر که قدرت های سیاسی در این کشور، برای موقعیتشان به جان هم میافتند. شان و مقام انسانیت هر چند کوتاه، جایگاهی برای خود داشت. واگر قانون ، مانند کشورهای غربی بر مردم حکومت میکرد، نه تفکر ملوک الطوایفی . دیگر مسئول فاسد دانشگاهی در زنجان به خودش همچون اجازه ای نمیداد که به یک دانشجوی دختر تعرض کند. چون قانون حاکم نیست.همیشه شما شاهد این وقایع عادی در مطبوعات هستید.کاش آنقدر که زائیدن ۳قلو گاوها و خودکشی کردن نهنگها ما را به تعجب وا میداشت .قدری پایمال شدن شرافت انسانی برایمان مهم بود. اینبار همینجوره گفتم و از این شاخه به آن شاخه پریدم .به از این شاخه به آن شاخه اش نگاه نکن . اینگونه نگاه کن که فرصت نیست و خانه مان در حال سوختن است باید همه چیز را از سوختن نجات داد برای همین است تا فرصتی گیرم آمد همه چیز را میگویم .معلوم نیست وقتی دیگر گیرم بیاید . و در آخر با این جمله حرفم را تمام می کنم .

تا حالا کفشاتو نگاه کردی ؟دو تا عاشق ! دو تا همراه !با هم میرن . با هم خاکی میشن . بدون هم زیربارون نمیرن !کاش آدما کمی از کفشاشون یاد بگیرن !
اگر احساس کردی خونسرد هستی .
در حالیکه اطرافیانت در حال دویدنند،
بدان که بدون شک موقعیت زمان را بد فهمیده ای।